تبليغاتX
جستجوگر عشق - شروع دوباره

جستجوگر عشق


امروز در سالروز تولدم رسماْ اعلام می کنم که دوباره می خواهم گشتن را شروع کنم....
باشد که فرشته ی عشق باز هم نظری به من افکند....

و برای شروع یک داستان می گذارم برای رفقای قدیم و دوستان جدید



مهمانی

 

مهمونی پر بود از دخترو پسرای جوونی که داشتن با هم می رقصیدن...

یکی از اون مهمونی های بورژوایی شمال تهرون...

سالن تاریک که با نور دستگاه رقص نور روشن می شد! پنجره های دو جداره با پرده های ضخیم پوشونده شده بود تا کمترین صدا و نوری از ساختمان آپارتمان بیرون نره...

روی یه میز کنار دیوار چسبیده به شومینه بطری های ابسولوت ودکا با نوشابه ها و دلسترها و تمام مزه ها به چشم می خوردند...

صاحب خونه پسری بود که این مهمونی رو به مناسبت تولدش داده بود...

پسرا و دختر می رقصیدن ! گاهی دیده می شد دو تا پسر یا دو تا دختر با هم می رقصیدن، البته این رقصیدن با رقصیدنی که دوتا دختر یا پسر با هم از سر ناچاری و بی پارتنری برای رقص بود ، فرق داشت!!! چون شرط اومدن به این مهمونی ، داشتن پارتنر بود!

پسرا و دخترایی که با هم می رقصیدن بعضاً حلقه به شست یا انگشت اشاره شون داشتن!

اما صاحب خونه زیاد شاد نبود!!!

هر بار که زنگ آیفون به صدا در میومد ، خیلیا نگران می شدن که نکنه کمیته باشه ولی صاحبخونه با شوق آیفون تصویری رو چک می کرد ولی دو تا دیگه از مهمونا بودن...

پسر منتظر کسی بود! کسی که شاید بهونه ی این جشن بود...

ولی الان ساعت 11 شده بود و اون نیومده بود!

برادر بزرگ پسر اصرار داشت که شام رو زودتر سرو کنن ، چون داشت دیر می شد و بر و بچه ها کم کم می خواستن برن! دیگه همه اومده بودن! بجز اون کسی که پسر منتظرش بود!

پسر به شام رضایت داد! ظرف های پاستا ، لازانیا و سالاد الویه با نون باگت برش خورده آورده شد . همه به رسم تناسب اندام ! یکمی توی بشقاباشون می کشیدن و با لیوان مشروبشون دو تا دوتا نشستن به خوردن...

پسر نتونست لب به چیزی بزنه !

ساعت نزدیک دوازده بود که دوباره شروع کردن به رقصیدن...چند نفریم که دیرشون شده بود ، بدون اینکه کیک بخورن و منتظر بازشدن کادوهاشون باشن ، معذرتخواهی کردن و رفتن...

همه از پسر می پرسیدن که چشه؟و اونایی که می دونستن یه سوال دیگه می پرسیدن که مثل خنجری بود توی سینه ی پسر!!!!:
- بردیا کو؟؟؟؟؟!!!!!

به راستی بردیا کو؟

ساعت دوازده شد! نیمه شب کذایی ! باز هم صدای آیفون آمد! پسر یکی رو مامور کرده بود که کنار آیفون وایسته و توی اون آشفته بازار که صدا به صدا نمی رسید صدای آیفون رو بشنوه و پسر رو خبر کنه!

پسر داشت با بی حالی ظرف پاستایی که داداشش به زور بهش داده بود تا بخوره ، زیر و رو می کرد که ناگهان مامور آیفون با هیجان فراوون اومد و فریاد زنون گفت:
سروش!سروش! بردیا اومدش!

سروش فریادی از شادی زد و منتظر نشد که در رو برای بردیا با آیفون باز کنه... می خواست خودش به پیشواز عشقش بره...

از راه پله سریع تر از آسانسور از طبقه ی هشتم خودشو رسوند به همکف...

سرایدار داشت تو لابی ساختمون از تلویزیون فیلم می دید... با دیدن پسر تمام قد بلند شد و سلامی داد اما پسر نشنید...فقط فکرش این بود که زودتر به بردیا برسه...

به در خروجی ساختمان رسید :
-اَه!همیشه از این قانون مزخرف بدم میومد که حتماً خونه ها باید حیاط داشته باشن!!!!!

حیاط رو به دو داشت رد می کرد که سکندری خورد و به زمین خورد....سر زانوش پاره شد و خراش برداشت! اما مهم نبود! خودشو به در رسوند و درو با ز کرد....

بردیا با همون تبسم همیشگیش پشت در منتظر بود...

خودشو انداخت تو بغل بردیا و بدون واهمه از چشم های ره گذرها لباشو بوسید!اشک شوق امونش نداد!ازش پرسید: بی معرفت چرا اینقدر دیر کردی؟داشتم فکر می کردم که دیگه نمیای !

بردیا در حالی که موهای سروشو نوازش می کرد گفت: بهت که گفته بودم حتماً خودمو می رسونم...بلیط هواپیما و قطار که گیرم نیومد! از مشهد تا تهرونو روی بوفه ی اتوبوس نشستم! یکم دیر شد!ببخشید....کی بشه این دانشگاه لعنتی تموم بشه که بعد از اون همیشه کنارت باشم؟
بعد یه نگاه به سر تا پای سروش انداخت و گفت: آخ آخ آخ!نگاه کن با خودش چیکار کرده ؟چرا زانوت اینجوری شده؟
- هیچی الان تو حیاط خوردم زمین...اشکالی نداره ! بیا بریم بالا ، دلم می خواد همه ببینن که اومدی....

باهم رفتن بالا . وقتی وارد شدن همه جا توی خونه تاریک بود، می تونستی بفهمی که یه عالمه آدم هستن ولی حتی یه لامپ هم روشن نبود!!!

دی جی پارتی یه آهنگ تانگو گذاشت و یه دفعه همه ی افرادی که دوطرف سالن وایستاده بودن یکی یه فندک روشن کردن!!!!

همه می دونستن که رقص تانگو رقص مخصوص بردیا و سروش بود...

رفتن وسط سالن و زیباترین رقص تانگویی که می تونستن انجام دادن....

دور آخر رقص سروش از دهن بردیا یه شاخه گل رز رو گرفت ، بردیا رو بغل کرد و بردیا آویز طلایی رو که برای هدیه براش آورده بود ، دور گردن سروش بست...

سروش با شوق در گوش بردیا در حالی که بغلش کرده بود گفت:
بدنت هنوز بوی مردونه ی مخصوص خودتو می ده...دلم برای این بو تنگ شده بود ....بویی که یه هفته نشنیده بودمش!!!

 


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 12:9 توسط آریا.ا |